تبليغاتX
خسته

خسته

عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش؟ هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه؟

امروز دقیقا ده سال از بدترین روز زندگی من می گذره!

همیشه این شعر رو واسم می خوند : " پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت / ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم "

یادش بخیر ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:59  توسط خسته  | 

وقتی فقط یه دوست شاعر داری و همون دوست شاعرت یه شعر بهت پیشنهاد میده که دیگه حرفی باقی نمیمونه !این شعر گیرا و پرمغزی که الی جان پیشنهاد داده از قرار زیره :

آقا پیازی رو نیگا/با یک دونه شورت کوتا/وقتی که خانومش خوابه/وقتی که خورشید می تابه/بچه اش رو ور می داره/تو کالسکه می ذاره/اونو تو پارک می گردونه/براش لالایی می خونه/اما هنوز نخوابیده/همش بهونه می گیره/بچه ها شما مثل اون نشین/بعد از ظهر ها زود بخوابین

الله اکبر از این شعر ! الحق که به قول علامه آدمو جر وا جر میکنه ! واقعا این عمال استکبار چه زحمتی برای بدبخت کردن مردم کشورهای ضعیف متقبل میشن ! این همه زحمت ، این همه تقلا برای گفتن شعری که دهان به دهان بچرخد و همان دهانها را سرویس کند !

در بیت اول که تبلیغ شنیع بی ناموسیست علاوه بر اینکه یک مرد متاهل و خانواده دار با هیبتی سخیف قرار است در ملاعام ظاهر شود شعر در تلاش است دیگران را به تماشای وی ترغیب کرده و تیرهای شیطانی هوس و نگاه آلوده را به سمت مردم پاک دین و نیک آیین نشانه رود ! وا اسلاما ! وا اعتقادا! که مردی نیمه برهنه در خیابان بیاید و باقی به تماشا !

در بیت دوم نیز که از اولی بدتر است باز هم تبلیغ امر قبیحی دیگر و آن همانا فمینیسم است ! ابتدائا بگویم که در پای منبری بودم و پیر همی گفت که " معضلات جامعه امروز ما از فقر و فحشا و فمینیسم هم عبور کرده ... " و ما نعره ها زدیم و به بیابانها گریختیم تا دیگر معضلاتی که با " ف " شروع میشود دامنمان را نیالاید ! و اما شعر ...

همانطور که از فحوای بیت بر می آید تنبلی و تن پروری و مهمانیهای شبانه در صدر عناوین تبلیغی است وگرنه خانم خانه را چه میشود که وقتی خورشید بر آمده باشد او هنوز خوابیده و از مسئولیتهای مهم خانه قصور کرده و قطعا نماز صبح هم قضا و خانه و کاشانه از ونگ بچه در فضا ... این شعر با کم کردن از اقتدار مرد خانواده سعی در از هم پاشیدن بنیان خانواده در ایران اسلامی داشته و مرد را از امور اصلی خود که همانا شرکت در راهپیمایی ها و ریشه کن کردن غده سرطانی امپریالیسم جهانخوار است بر حذر داشته و سطح وی را تا رسیدگی به امور بچه و گذاشتن وی در کالسکه پایین می آورد . حتی تا بدانجا پیش می رود که با پرده دری و هتاکی مرد را موجودی لالایی خوان و لاطائلات گو معرفی کرده و او را در پارکها میگرداند و گرداندن نیز آفتابه قرمز را به ذهن خواننده متبادر می کند و اراذل و اوباش بودن مرد را که همین دوگانگی شخصیتی مرد که در جایی تا خواندن لالایی پیش میرود و در جایی دیگر چون اراذل عربده می زند نیز باعث شده تا مرد الگوی واحدی برای پیشبرد امور خویش نداشته و به ورطه سقوط در افتد . و این از آنجاست که با وجود تمام شامورته بازیهای مرد هنوز بچه نخوابیده و به بهانه گیری مشغول است . و شعر که از رسیدن به هدف خود ناکام مانده و هرچند نسل قدیم را تا حدودی پریشان کرده ولی هنوز نتوانسته در اراده نسل سوم انقلاب خللی وارد کند دوباره و البته در اینجا از جایگاه دانای کل و پیر و مراد که بیشتر م ح م را در ذهن می آورد لب به سخن گشوده و با اندرز و نصیحت و تبشیر و تنذیر سعی در اغفال و به خواب غفلت بردن نسل جوان انقلاب دارد ، فارغ از اینکه نسل سوم بیدار است و جویای حقیقت ! نسل سوم مصداق این بیت است که : " ما بیداریم تو بشکه / نه پوشک نه کالسکه "

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 7:5  توسط خسته  | 

در راستای اینکه تمام نشریاتی که بنوعی منتقد بودند دچار انقراض نسل شده اند و از آنجا که من به تمام این نشریات علاقه وافر داشتم ولی چون بودجه 22 میلیارد تومانی نداشتند بالتبع گران بودند و من توان خرید هیچکدام را نداشتم ، لذا از این به بعد علاوه بر نقد فیلم تلاش خوهم کرد جای خالی این نشریات را که از قبل هم خالی بود در ذهن خودم پر کنم بنابراین به همراه نقد فیلم نقد شعر هم انجام می دهم تا بعدا پرروتر شده و نقدهای دیگر هم انجام دهم !

شعر امروز به قرار زیر است :

" یه توپ دارم قلقلیه / سرخ و سفید و آبیه / میزنم زمین هوا میره / نمیدونی تا کجا میره / من این توپو نداشتم / مشقامو خوب نوشتم / بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد "

از آنجا که هنر امروز به مثابه شمشیری دو دم عمل کرده و همانطور که به سود آدمیست می تواند ضرر نیز برساند و نیز از آنجا که شعر به عنوان قسمی از هنر در پروسه براندازی نرم عمل کرده و تبعات آن را در اشعار عامیانه نیز می بینیم به نقد این شعر می پردازیم :

 ابتدائا داشتن به نوعی تملک یا مالکیت خصوصی و در ادامه تمامیت خواهی را به ذهن متبادر می کند و از آنجا توپ قرین تانک است و فشفشه ، جنگ طلبی را نیز با تمامیت خواهی هم راستا می کند و در مصرع دوم دم از انقلابهای رنگی میزند با محوریت فرانسه ، که سرخ و سفید و آبی سه رنگ پرچم فرانسه است و هرچند روسیه نیز هست ولی به روسیه ظن بد همی نتوان برد ! مصرع سوم کمی ایهام دارد و فهم آن برای خواننده عامی و عادی کمی مشکل است اما چون منی که عمری را با شعر گذرانده ام که گول نمیخورم ! این شعر امید واهی اصلاح طلبان است که گمان کرده اند با یک بار زمین خوردن و شکستی این چنین راه پیروزی را یاد گرفته اند و به درجات عالی و متعالی می اندیشند که زهی تصور باطل زهی خیال محال . و اما همین امر که نمیدانند تا کجا میروند نیز از سر کین توزی است که نمیخواهند مقصدشان را که به کدام عامل بیگانه و دشمن خارجی منتصبند لو برود اما در شعر که اشتباه و خطا راه ندارد در مصرع بعدی توضیح می دهد که آنها هدایایی گرفته اند که قبلا نداشته اند و به دلیل خوش خدمتیها و خوش رقصیها این هدایا نصیبشان شده و خود اعتراف میکنند که آنها را از " بابا " گرفته اند و این "بابا " همانا برادر عمو است و عمو هم که عمو سام است و اینجاست که دستشان رو شده و آمریکا و اسرائیل جهانخوار به وضوح مشهود می شوند و در آخرین مصرع هم نوع هدیه که همان توپ و تانک انواع سلاح است معلوم می گردد !

البته برخی شاعران شعر فروش و منتقدان دست به نقد کلمه "قلقلی" را به اشخاصی منتسب می کنند که همین امر توطئه دیگریست که به جای خود به آن خواهم پرداخت !

از آنجا که این بخش به تازگی راه افتاده خواهشمند است نظرات و پیشنهادات خود را متذکر شده و در ضمن اگر شعر خاصی ذهنتان را درگیر کرد معرفی نمایید تا نقد گردد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:58  توسط خسته  | 

اسرار گنج دره جنی فیلمی است از ابراهیم گلستان ، فیلمی که به نوعی یک اقتباس ادبی از یکی از کتابهای خود گلستان است با این تفاوت که گلستان کتاب اسرار گنج دره جنی را بعد از ساختن این فیلم نوشته است . در ابتدای کتاب آمده است :« در این چشم انداز بیشتر آدمها قلابی اند . هرجور شباهت میان آنها و کسان واقعی مایه تاسف کسان واقعی باید باشد »

فیلم داستان مردی روستاییست که به صورت تصادفی گنجی عظیم را می یابد و ورود این گنج به زندگیش همه چیز حتی شخصیت ساده او را تغییر می دهد و ...

در این فیلم به زعم بنده گلستان سعی دارد تا به نوعی کشور ایران را به تصویر بکشد ، کشوری کاملا بر پایه سنت و در عین حال در جهل و نادانی که حال صاحب گنج عظیمی به نام نفت شده است . ایران نیز همچون " احمد " در اثر یافتن این گنج دست از کار و تلاش و تولید کشیده و فقط به همین نفت دلخوش است .1

علاوه بر این با ورود این گنج بلافاصله به جنگ و مخالفت با سنت بر می آید و همانگونه که بی تحقیق و تامل سنت را پذیرفته بود به همان شیوه آن را کنار زده و به دنبال تجدد یا مدرنیته بر می آید . به عنوان مثال در جایی سخنران مراسم عروسی می گوید : ما تا دیروز یک گنبد داشتیم و دو گلدسته ولی از امروز یک گلدسته داریم و دو گنبد !

گلستان به خوبی جامعه آن روز ایران را درک کرده و موج مصرف گرایی بی پایه را لمس کرده است . احمد که با فروش طلاها پولدار شده است ،  تعداد زیادی لوازم منزل می خرد مثل بخاری و آب گرمکن و تلویزیون و لوستر و حتی مجسمه های زن عریان و پرنده های بزرگ ، ولی آنها را به خانه اش در روستا می برد که نه گاز دارد و نه برق و نه حتی جایی که مجسمه ها را قرار دهد . او حتی به عنوان اسباب بازی برای پسر کوچکش به جای نی لبک یک ترومپت بزرگ می خرد که کودک حتی نمی تواند آنرا تکان دهد . اوج رنگ و لعاب ظاهری تجدد در جامعه عقب افتاده را می توان در طرح کاشی کردن خانه " احمد " دید ، آنجا که خانه روستایی و محقرش را که کاهگلیست برای اینکه جدید به نظر بیاید با کاشیهای سفید بزرگ می پوشاند ...

رفتار مردم نیز در قبال این گنج نابرده رنج دیدنیست . گلستان با وجود عدم تنوع مردم روستا اما توانسته تیپهای جذابی خلق کند ، تیپهایی که شاید هر کدام معرف یک طیف از مردم واقعی ایران آن زمانند ، مثل کدخدا ، ژاندارم ، معلم ، نقاش و خریدار طلا و همسرش و نیز همسر اول و دوم احمد ... تیپهایی که تا حدودی در اول داستان معرفی می شوند و بعد از نزدیکی به صاحب گنج چهره دیگری می یابند و رفتارهای جالبی نشان می دهند ، در این میان هم مردم نمازخوان و سنتی و هم عده ای طماع و نیز حتی طیف روشنفکر به نوعی به سمت گنج کشیده می شوند و رفتارهایی نشان می دهند که با گذشته همخوانی ندارد .  وجود همین گنج است که رفتارهایی جنون آمیز در مراسم عروسی 2 احمد را می سازد و در جامعه سنتی و روستایی زن و مرد را به رقص وا می دارد و همین گنج با چاشنی طمع  جنایت را به دنبال دارد . و در نهایت وجود همین گنج است که خانه پوشالی احمد را بر سرش خراب می کند و در آخر او را تنها و بی چیز در بیابانها می گذارد .

گلستان چهار سال قبل از انقلاب ایران با خراب کردن خانه پوشالی احمد  به نوعی وقوع انقلاب در ایران را پیش بینی کرد و نیز به خوبی مشکلات جامعه ایران را به تصویر کشید . کشوری که مولد دانش و تکنولوژی نیست و با واردات تکنولوژی به گرداب مصرف گرایی فرو می رود . هنوز هم بعد از گذشت چهل سال شاهدیم که ایران فرق چندانی نکرده است . هنوز هم دلخوش به گنجیم و گریزان از تولید ! هنوز هم بدون پایه و زیربنا موبایل و کامپیوتر و تلویزیون و ... وارد می کنیم و از ساختن صد متر راه آهن استاندارد عاجزیم ! هنوز هم حرف از انرژی هسته ای و نانو تکنولوژی می زنیم و هفته ای یک هواپیما در کشورمان سقوط می کند . باید به گلستان دست مریزاد گفت ، نه به این دلیل که تنها کسی بود که مشکل ایران را فهمید ، جز او بسیاری دیگر هم فهمیدند و می فهمند ، به این دلیل که علاوه بر آن داستانی زیبا و فیلمی به یاد ماندنی ساخت . داستانی چند لایه و استعاری که خواندنش یا دیدن فیلمش برای همه زیباست . متاسفانه فیلم به طرز عجیبی نادر است اما به هر حال خواستن طاووس است و جور هندستان ...

--------------------------------------

1 در جایی از داستان بعد از یافتن گنج احمد به گاوش می گوید : " جون بکن که دیگه جون نمی کنم "

2 به شباهت مراسم عروسی احمد با جشنهای پر طمطراق دو هزار و پانصد ساله توجه کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:39  توسط خسته  | 

کسی یادش هست ما سی سال پیش چرا انقلاب کردیم ؟

مطمئناً هدفهای بزرگی داشتیم ، هدفهایی که ارزش یک انقلاب تمام عیار را داشت . حالا دوباره می پرسم کسی یادش هست ما چه هدفهایی داشتیم ؟

این سوال بعد از انتخابات در ذهن من ایجاد شد و سعی کردم در این مورد اندکی تحقیق کنم . جوابهای جالب و حتی گاهی متناقض از این قضیه گرفتم و نکته ای که در همه این جوابها به مشترک بود این بود که اینها جوابهای امروز است برای سوالی که مربوط به سی سال پیش می باشد . از آنجایی که به مردم سی سال پیش که در همان شرایط باقی مانده باشند ، دسترسی نداشتم و روزنامه های سی سال پیش هم با توجه به سانسورهای امروزی و عدم وجود امکانات دیروزی به راحتی به دست نمی آید رفتم سراغ اشعار و سرودهای آن زمان !

نتیجه واقعا فوق العاده بود ! یک مجموعه زیبا از سرودهای حماسی و ملی مربوط به قبل از انقلاب  ، بعد از آن و نیز مربوط به زمان جنگ تحمیلی به دست آوردم و در کنار مجموعه زیبای چاووش ساعتها گوش و ذهن خود را نواختم...

واقعا زیباست ، غمها  ، شادیها ، پیروزیها ، شکستها و حتی رجزخوانیهای آن زمان دلنشین و زیباست ...

از خواندن اشعار و شنیدن سرودها به چندین نتیجه رسیدم که در ادامه عرض خواهم کرد و در انتها یکی از زیباترین اشعار مربوط به آن زمان را جهت یاد آوری در اینجا قرار خواهم داد :

الف ) اولین نتیجه به دست آمده این است که یکی از اصلیترین هدفهای مردم سی سال پیش به دست آوردن آزادی بوده است ، و جالب اینکه جمهوری اسلامی را وسیله ای می دانستند برای رسیدن به هدف اصلی که آزادی بوده است . بالتبع آنها فکر می کردند در جامعه ای که نود درصد مردمش مسلمانند حتما محتوای حکومت باید اسلامی باشد و نیز در آن زمان بهترین شکل حکومت برای نیل به آزادی جمهوری بوده .

ب )  با وجود اینکه هدف اصلی آزادی بوده ولی همیشه این آزادی بعید ، دور از دسترس و در ازای جان باختن و صدمه دیدن تصویر شده و این نیز نکته جالبی است که بدون شرح بیان شد .

ج ) در اکثر این اشعار و سرودها به ایرانی بودن بیش از اسلامی بودن توجه شده که البته این مسئله بیشتر در زمان شروع جنگ اتفاق افتاده که به منظور بیدار کردن روحیه پهلوانی مردم برای گسیل به جبهه دور از ذهن هم نیست .

د)  از محتوای این اشعار و سرودها این گونه به ذهن متبادر می شود که مردم در آن زمان همدلی و اتحاد خاصی داشته اند.

ه ) اشعار از طیف گسترده ای از شاعران و سرودها نیز از طرف خوانندگان زیادی ارائه شده و بیشتر از رادیو و بعد تلویزیون به سمع و نظر مردم می رسیده است .

و ) و البته در مورد سوال اصلی .... بعد از آزادی هدفهایی چون رفاه ، اقتدار ، پیشرفت و اعتلا حتی در مورد مسائل مذهبی هم هدف بوده ، هرچند همه در سایه آزادی قرار داشته است .

 

بعد از رسیدن به این نتایج چند نکته در ذهنم شکل گرفت که عبارتند از :

1- بعد از سی سال و با وجود وقوع انقلاب و تشکیل جمهوری اسلامی هنوز در تمام تجمعات و کنشهای اعتراضی و انتقادی هدف اصلی آزادی است .

2- اکنون این طور به نظر می رسد که جمهوری اسلامی و بخصوص اسلامی بودن جمهوری هدف عنوان می شود و خود جمهوریت و حتی جان و آبروی مردم در جهت رسیدن به این هدف بی ارزش است . از آزادی که کلا خبری نیست .

3- مورد  " ب " اکنون و بعد از انتخابات اخیر به خوبی قابل فهم و درک است .

4- از همدلی و اتحاد آن زمان مردم ایران امروزه چیز زیادی مشاهده نمی شود حتی در اعتراضات و تجمعات دانشگاهی و با وجود اینکه به عنوان مثال صد نفر حضور دارند بیست گونه مختلف شعار داده می شود که مربوط به بیست گروه مختلف با نظریات و عقاید مختلف است و با احترام به نظریات سکولار عرض می کنم که این شیوه به علت نبود اتحاد ره به ترکستان می برد .

5- از شعرا و خوانندگان قوی و متبحر آن زمان به جز معدودی که آن هم از همان زمان مانده اند چیزی رویت نمی شود و این خود به تحقیق دیگری نیازمند است که چرا مثلا ما در حوزه شعر در این سی سال بعد از انقلاب  نتوانستیم یک شاعر خوب یک نویسنده خوب یا ... به دنیا معرفی کنیم ؟

6- امروزه مردم برای تلویزیون و رادیو زیاد مهم نیستند و جالب اینکه تلویزیون و رادیو هم دیگر برای مردم مهم نیستند . رسانه مردم که اتفاقا شامل سرودها و اشعار آزادی خواه هم می شود ماهواره ، اینترنت ، محتویات تلفن همراه ( شامل پیامک و بسته های  بلو توث) و در نهایت شب نامه و شعار روی دیوار و پول و ... است .

همه اینها را برای این نوشتم که ذهنم از این درگیری بیرون بیاید وگرنه هیچ قصد مخمل گونه ای در میان نبود و اما شعر که به گمانم از فرخی یزدی است و فوق العاده ...

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی /  دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را / می دوم  به پای سر در قفای آزادی

در محيط طوفانزا , ماهرانه در جنگ است / ناخدای استبداد با خدای آزادی
دامنِ محبت را گر کنی به  خون رنگين/ مي توان تو را گفتن پيشوای آزادی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:38  توسط خسته  | 

آبها از آسیاب افتاده است

دارها برچیده خونها شسته اند

جای خشم و رنج و عصیان بوته ها

پشکبنهای پلیدی رسته اند ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:33  توسط خسته  | 

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

 

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 6:0  توسط خسته  | 

1- گزارشی از مصرف سیگار در شب بعد از انتخابات

شب بعد از انتخابات بنده در محلی حضور داشتم که به طور متناوب سی تا چهل نفر در رفت و آمد بودند . این افراد که همه منتظر اعلام نتایج شمارش آرا بودند حرکات زیبایی از خود به نمایش می گذاشتند که یکی از عجیب ترین شبهای عمر من را به وجود آورد . عده زیادی مشغول صحبت کردن با تلفن همراه بودند ، عده ای پای یک کامپیوتر سایتهای داخلی و خارجی را رصد می کردند ، عده ای جلوی تلویزیون مشغول تماشای جومونگ بودند ، عده ای با خبری از شمارش یک صندوق شروع می کردند به دست زدن و هورا کشیدن و با شمارش دیگری آه کشیدن و حتی گریه کردن ، عده ای دور هم نشسته و فرضیه ها و احتمالات عجیب و غریب صادر می کردند و ... این شرایط از ساعت یازده شب تا چهار صبح ادامه داشت و شور و هیجانی که آن شب بر ما رفت تکرار نشدنی است . حتما می پرسید پس سیگار چه شد ؟ خوب فکر می کنید این سی چهل نفر در تمام دقایق این شب چه کار می کردند ؟

2- رای بیست میلیونی – شادی بیست نفری

فردای انتخابات و بعد از مسجل شدن پیروزی رقیب به خواب رفتم . ظهر که بیدار شدم حالم به شدت گرفته بود . تلویزیون را که روشن کردم عدد بیست و چهار میلیون را شنیدم . عصر رفتم سری به خیابان بزنم و دور از چشم مادر اعصابم را تسکین دهم . یاد دو شب قبل از انتخابات افتادم ... هزاران اتومبیل و دهها هزار هوادار کاندیدای اصلاح طلب تمام خیابانهای شهرم و قطعا کشورم را به رنگ سبز در آورده بودند . شادی و خوشحالی زاید الوصفی که تا سه و چهار بامداد طول کشید . با خود گفتم اگر موسوی رای می آورد چه خبر بود الان؟ به خیابان اصلی رسیدم جایی که دو شب قبل ساعتها در ترافیک سبز گیر کرده بودم . عجیب بود . ساکت و آرام . ترافیک روان و بدون هیچ سر و صدایی . به مرکز شهر که رسیدم پنج شش موتور که حامل حول و حوش بیست نفر بودند بوق زنان و جیغ کشان از کنارم گذشتند و بوی دود و عرق از خود به جای گذاشتند . همین ! بیست و چهار میلیون رای و بیست نفر آدم خوشحال ! باقی مردم فقط از صدای بوق شکایت می کردند .

3- روز مادر مبارک

امروز روز مادر است ، البته نه روز جهانی مادر ولی به هر حال در اینجا و طی مراسمی این روز را به تمام کسانی که خواهر و مادرشان بعد از انتخابات دچار مشکلات عدیده می شود تبریک می گویم .

4- موسوی / موسوی / حمایتت می کنیم /

آقای میرحسین موسوی ، بنده به عنوان کسی که یک ماه و نیم به طور مستمر و با وجود کار ثابت صبح تا پاسی از شب نهایت تلاش خود را برای موفقیت جنابعالی انجام دادم ، در اینجا و باز هم طی مراسمی اعلام می کنم به کار خود و به جنابعالی افتخار می کنم و مطمئن هستم کسانی که مانع ریاست جمهوری جنابعالی شدند و کسانی که به جنابعالی رای ندادند ، به زودی پشیمان خواهند شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:48  توسط خسته  | 

معرفی فیلم :

عنوان اصلی فیلم :Take the money and run

کارگردان : وودی آلن

نویسنده : وودی آلن – میکی رز

بازیگران : وودی آلن ( ویرژیل استارکول ) ژانت مارگلین ( لوئیس ) و ...

مدت زمان فیلم : 85 دقیقه رنگی

محصول آمریکا 1969

تهیه کننده : ABC

جوایز : نامزد بهترین اجرای کمدی و نامزد بهترین چهره کمدی در جشنواره لورل در 1970

نامزد بهترین داستان کمدی در جشنواره نویسندگان آمریکا 1970

 هرچه بیشتر فیلمهای وودی آلن را تماشا میکنم بیشتر به این نتیجه می رسم که او بحق یک نابغه است .مثل همین فیلم که چهل سال پیش ساخته شده و هنوز می تواند بیننده را یک ساعت و نیم میخ کوب کند جلو صفحه تلویزیون! فیلمی که اگر چهل بار هم دیده شود باز هم نکته ای در خود دارد که دیده نشده است . حال این فیلم را با برخی از فیلمهای کمدی ایرانی مقایسه کنید ، فیلمهایی که آنقدر سطحی و یا آنقدر در قالب زمان و مکان ساخته می شوند که حتی چند ماه بعد از اکران هم دیگر لطفی ندارند چه برسد به چهل سال بعد ...

البته تکرار می کنم " برخی " فیلمهای ایرانی اینگونه اند ! ( به عنوان مثال نقض حسن کچل استاد علی حاتمی را به شخصه هفت بار دیده ام و هنوز مشتاق دیدنش هستم ... ) به هر حال فیلم " پول رو بردار و در رو " یکی از کاملترین نمونه های کمدی هجو محسوب می شود ، فیلمی که در هر پلان و هر دیالوگی به شرایط موجود اعتراض می کند . ساختار فیلم همچون یک بیوگرافی است از زندگی یکی از خلافکارهای آمریکایی ! این بیوگرافی که به صورت مجموعه ای از تصاویر با ریتم تند از جلوی چشمان ما می گذرد بعضا با صدای راوی نیز همراه می شود تا زندگی پر فراز و نشیب " ویرژیل " این خلافکار ناکام را به گونه ای مستند به ما نشان دهد . داستان از کودکی " ویرژیل " آغاز شده و تا دستگیری او – یا به قولی آخرین دستگیری او – ادامه پیدا می کند و در این بین آلن علاوه بر تاثیر جامعه آمریکا - که از آن با عنوان " جنگل"  یاد میکند – بر خلافکار شدن ویرژیل مسایل دیگری همچون سیستم آموزشی – پلیس – زندان و سیستم بانکداری آمریکا و بوروکراسی مسخره حاکم بر این کشور را نقد میکند . همانطور که در مورد فیلم قبلی آلن نیز عرض شد مسایلی از این دست فقط در قالب هجو یا کمدی قابل طرح است زیرا مقبولیت عامی که کمدی دارد باعث می شود فیلم توسط طیفهای مختلف مردم دیده شود و در ضمن به مسایلی می شود پرداخت که بعضا تابو محسوب می شود در عیت حال قیچی سانسور نیز در مورد کمدی منعطف تر عمل می کند . اگر به عنوان مثال شرح زندگی عبید زاکانی را مطالعه کنید به نوعی به همین نتیجه می رسید که کمدی به عنوان گریزگاهی از خفقان سیاسی اجتماعی آن عصر ایران به کمک عبید آمده و او در این قالب و به زعم خود مشکلات جامعه خویش را عنوان و هجو کرده است . در عصر حاضر نیز کمدی در برابر همین خفقان ها و نیز تابوهای ذهنی مردم می تواند چنین نقشی را داشته باشد . در این فیلم آلن یک تنه به شالوده نظام آمریکایی حمله می کند و از سطحی ترین اتفاقهای خیابانی تا راس حکومت را مورد بررسی قرار می دهد .حتی به نظر من آلن فقط به آمریکا هم بسنده نمی کند _ تصاویری که از قیصر ویلهلم نشان می دهد گویای این مطلبست _ آلن در این فیلم با تکنولوژی مشکل دارد ، با ارتباط برقرار کردن مشکل دارد ، با عشق مشکل دارد و جالب اینکه به هر که بر میخورد ، از کودکیش گرفته تا میانسالی ، همه عینکش را می شکنند ، دیدگاهش و به عبارتی نظارتش را بر جامعه اش کور می کنند و به زعم آلن این جامعه با این شکل و رفتار انسان را به خلافکار شدن سوق می دهد . آلن با مذهب هم مشکل اساسی دارد ، و این را در اکثر فیلمهایش نشان می دهد ، او خشونت و مذهب را متصل به هم می پندارد و البته بیشتر این را در مورد دین یهود نشان می دهد . هر چند به قول زهرا منظورش در کل مذهب است و نه فقط یهود !

 در مورد خود فیلم و به صورت موردی قصد نوشتن ندارم چون امیدوارم همه این فیلم را ببینند و برداشت خود را داشته باشند . به شخصه به فیلم نمره هشت و نیم از ده می دهم و علاوه بر این فیلم دیدن سایر فیلمهای آلن را خصوصا در همین دهد هفتاد و هشتاد توصیه می کنم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:20  توسط خسته  | 

همیشه کتابهای نویسنده های خارجی مثل میلان کوندرا رو که میخوندم پر بود از تنهایی انسان معاصر ، فیلمهای خارجی مثلا کارای آنتونیونی هم همش بیانگر همین تنهایی و بی کسیه ! به بقیه موارد مثل موسیقی و شعر هم که رجوع کنی فقط تنهایی رو پیدا میکنی ! این تنهایی برای ما ایرانیها شاید زیاد ملموس نبود ما چیزایی مثل صله رحم داشتیم عید دیدنی و شب چله و هزار تا بهونه دیگه واسه دید و بازدید ! همین مسئله در ذهن من اینجور جا افتاده بود که تو ایران مردم تنها نیستن همه هوای همو دارن و به فکر هم هستن ! البته بعدا به این نتیجه رسیدم که این مسائل بیشتر مربوط به شهرهای کوچیک و کم جمعیته ! زندگی آپارتمانی و هیاهوی شهرای بزرگ آدمها رو خیلی میتونه از هم دور کنه ! مثلا خود من الان سه ساله که تو یه آپارتمان هشت واحدی زندگی میکنم و فقط سه تا از همسایه هامو میشناسم اونم فقط فامیلشونو و البته اونم از رو آیفون! خوب البته باز هم میشد یه جاهایی یه چیزایی دید که امیدوار شد ! میشه فکر کرد درسته که از هم دوریم ولی به فکر هم هستیم ! بازم سالی یکی دوبار بالاخره تو عید دیدنی تو عروسی عزا یه جایی همو میبینیم و از احوال هم جویا میشیم ... ولی دیروز یه اتفاقی برام افتاد که فهمیدم فقط همین دیدن و جویای احوال شدن - هر چند خوبه – کافی نیست ! وقتی یه جا گیر میکنی وقتی به دیگران نیاز پیدا میکنی اونوقت تنهایی و این تنهایی آزارت میده ! دیروز یه بلایی سرم اومد که هم حضور یه آشنا رو کنارم میخواستم و هم شدیدا به پول احتیاج داشتم ! بعد از اینکه به خودم مسلط شدم فکر کردم الان به کی میشه رو زد ؟ دایی ... ؟ نه بابا اون که درگیر پاس کردن چکاشه در ضمن مغازه رو هم نمیتونه ول کنه بیاد پیش من ! بقیه دایی ها هم که از اون وضعشون بدتره ! خاله ...؟ اون بیچاره که الان سر کاره تازه از بهمن هم حقوق نگرفته ... عمو و عمه هم که شرایطشون مثل همیناست ... آقای ... ؟ اون که الان کارکاسبیش کساده بیشتر ممکنه شرمندش کنم بینمون هم شکر آب شه ... دوستام ؟ اونام که نصفشون اصلان بیکارن و پولی ندارن نصفشونم که سرکارن بازم پول ندارن ... خوب من یک لیست بیست و سه نفری از آشناهام نوشتم و حتی به یکیشون هم نتونستم زنگ بزنم ! چون یا حضورشون دردی از دردم دوا نمیکرد یا مطمئن بودم که نمیتونم ازشون پول بگیرم ... خارج از این لیست هم که اصلا روم نمیشد ...

اینجا بود که همه مطالبی که در مورد تنهایی انسان معاصر تو ذهنم بود اومد جلوی چشمم ! بیرون هم شدید داشت بارون میومد شروع کردم به قدم زدن زیر بارون و سیگار کشیدن ! تو دانشگاه که بودم به شوخی به سیگار میگفتیم همدم روزای تنهایی و حالا دیدم چندان هم شوخی نیست . تو همون اوضاع ( البته بعدا فهمیدم که حدود چهل و پنج دقیقه اس که دارم راه میرم ) یه سرباز که همونجایی خدمت میکرد که من یه زمانی بودم اومد جلو و بهم گفت : ببخشید آقا میتونم یه خواهش عجیب ازتون بکنم ! من که خیلی بی حوصله و کلافه بودم و در ضمن به قولی موش آب کشیده شده بودم گفتم : بفرمایید ... گفت : ببخشید من از لشکر مرخصی گرفتم اومدم بیرون یه مقدار پول داشتم اومدم تا اینجا یه چیزی بخرم بعد رفتم از کارتم پول بردارم کارتمو دستگاه خودپرداز خورد ! اون چیزی که میخواستم بخرم هیچی حالا حتی انقدری ندارم که برگردم لشکر! الان یه ساعت و نیمه اینجا واستادم زیر بارون روم نمیشه از کسی پول بگیرم تو این هوا هم نمیشه پیاده برم تا لشکر تازه تا ساعت هشت مرخصی دارم ... یه نگاهی بهش کردم ببینم میشه بفهمم راست میگه یا نه ؟  یه پسر بیست و سه چار ساله بود و تو نگاهش دروغ نبود ! از جیبم یه هزار تومنی در آوردم بهش دادم و گفتم : اشکال نداره عزیز واسه همه پیش میاد ! گفت : من پونصد تومن میخوام ... با دست اشاره کردم که مهم نیست . ادامه داد آقا راجع به من فکر بد نکنی من بابام دکتره خودمم فیزیولوژی خوندم ...

ازش دور شدم و علاوه بر تنهایی انسان معاصر و همه بدبختیهای خودم و اون سربازه به این فکر میکردم که بعد از یه ساعت و نیم زیر بارون بودن چی تو چهره من دیده که بهش قدرت داده تا خواستشو به من بگه ؟ اونم دقیقا در روزی که یکی از بدترین روزای زندگیم بوده ...

چیزی به ذهنم نرسید فقط این ماجرا رو به فال نیک گرفتم و شروع کردم به آواز خوندن زیر بارون :

 ... دلم از تنهاییها خسته شده ... همه درها به روم بسته شده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط خسته  |