تبليغاتX
خسته

خسته

عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش؟ هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه؟

مدتهای مدیدیه که حال و حوصله وبلاگمو ندارم. یعنی حوصله خیلی چیزا رو ندارم . انقدر دیر میرسم خونه از سر کار که فقط میتونم اخبار همون روز رو چک کنم و بخوابم. تو این مدت فیلمای خوب خیلی دیدم. خوب البته واسه این کار همیشه وقت دارم . ولی حس نوشتن راجع به اون فیلما هنوز نیومده . دلم میخواست راجع به " جدایی نادر از سیمین " و : اینجا بدون من" و فیلمهای خارجی مث "روبان سفید " که واقعا فوق العاده بود یا مثلا " یکشنبه غمگین" بنویسم. ولی فک کنم باید یه معجزه پیش بیاد.، خدایا یه معجزه، برای منهم یه معجزه بفرست، مثل ابراهیم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:9  توسط خسته  | 

از دیر باز بشر درگیر جدال ناتمام بین خیر و شر است . جدالی که گویی محرک زندگی آدمیست . جدالی که تمدنها را به وجود آورده و از بین می برد . جدالی که مذاهب و آیینها را به وجود می آورد . جدالی که سری در تاریخ طولانی بشر دارد از جدال ناتمام با ابلیس رانده شده از بهشت گرفته تا قیام بر علیه حاکمان زورگوی امروزی !

اما این جدال درون ذهن بشر نیز به شکلی در جریان است . آنچه ما نفس لوامه و نفس عماره می نامیم و آنچه ما دادگاه وجدان می نامیم برگرفته از همین جدال درونی بشر است .

در وجود بشر یک دوگانگی دیگر نیز موجود است و آن دوگانه واقعیت - خیال است . کارکرد ذهن انسان به گونه­ای پیچیده و خاص است که یافتن تفاوت بین واقعیت و خیال همچون یافتن « موری بر سنگ سیاه در شب تاریک » است . مکاتب هنری زیادی بر مبنای سنگین بودن کفه هر یک از این دوگانه به وجود آمده است همچون رمانتیسم و رئالیسم . و این دوگانه است که محرک نویسندگان و نقاشان و شاعران و سایر هنرمندان است .

حال اگر موقعیتی را در نظر بگیریم که هر دو این دوگانگیها در آن موجود باشد ، موقعیتی خواهیم داشت بس پیچیده و لاینحل . نبردی بین خیر و شر که نه خیر قابل شناسایی است و نه شر و در عین حال هیچ معلوم نیست که این موقعیت واقعی است یا ساخته خیال !

این موقعیت مشروح اخیر، آن چیزیست که مبنای فیلم " قوی سیاه " ساخته تامل برانگیز دارن آرنوفسکی را تشکیل می دهد .

با محوریت جدال بین خیر و شر فیلمهای زیادی ساخته شده ، که به جرأت می توان گفت بیشترین تعداد فیلم ساخته شده در یک زمینه ، مربوط به همین جدال است . اگر این موضوع زمینه اصلی داستان نباشد قطعا یکی از پررنگترین موضوعات فرعی داستان فیلمهاست . حتما هر کدام از شما نمونه هایی از این دست را سراغ دارید .در مورد درگیری درونی بین خوبی و بدی یکی از بهترین نمونه ها شاید " دکتر جکیل و مستر هاید " باشد .

اما در مورد دوم " یعنی دوگانه واقعیت - خیال " فیلمهای زیادی ساخته نشده ، حداقل نه آن تعدادی که بشود صفت زیاد را به آن نسبت داد. فیلهای چون ( Shutter Island  ( یا ( Inception )  که نسبتا جدید ساخته شده اند و همین فیلم مورد بحث یعنی "قوی سیاه" ! می توان در این زمینه به عنوان یک نمونه کامل از " آگراندیسمان " ساخته آنتونیونی نام برد . فیلمی که در آن به کلی وجود یک مرز واضح بین واقعیت و خیال زیر سوال می رود و این گونه به نظر می رسد که هرچه بیشتر به واقعیت نزدیک شویم بیشتر به خیال می رسیم و هرچه بیشتر به خیال فرو رویم به واقعیت نزدیک می شویم .

اما قوی سیاه از آن جهت حائز اهمیت است که هر دوی این دوگانه ها را توأمان در خود دارد . هم جدال درونی بین خوبی و بدی و هم بی مرزی واقعیت و خیال . این شرایط به فیلم فضایی رازگونه و تا حدودی دور از ذهن می بخشد ، اما آرونوفسکی با استفاده کاملا بجا از امکانات تصویر به خوبی این شرایط را مدیریت می کند . استفاده کارگردان از رنگ با وسواس و دقت زیاد که تا حدودی زنده کننده خاطره کیشلوفسکی کبیر است به باز کردن گره های داستان کمک به سزایی می کند . آرونوفسکی نه آنقدر واضح رنگ را به کمک می گیرد که آزار دهنده و شعاری باشد و نه آنقدر کم که به نظر بیننده اتفاقی برسد . استفاده از رنگ سیاه و سفید به جای مفهوم بد و خوب بار زیادی را از دوش کارگردان و بازیگران بر می دارد . در قوی سیاه لازم نیست بد باشید ، لازم نیست سعی کنید تا نقش شخصیت بد را بازی کنید . فقط کافیست لباس سیاه بپوشید .

ابزار دیگر کارگردان برای خلق این شاهکار ، موسیقی است . موسیقی که اتفاقا مربوط به تم اصلی داستان هم می شود گاه آنچنان برانگیزاننده و دلهره آور است که ضربان قلب بیننده را تغییر می دهد .

و آیتم دیگری که کمک بزرگی به کارگردان در مسیر ساخت فیلم است بازی بازیگران است . بازی فوق العاده ناتالی پورتمن در این فیلم تا مدتها در یاد علاقه مندان سینما خواهد ماند . پورتمن جوایز زیادی به سبب بازی در این فیلم برد که به حق سزاوارش بود . چهره پورتمن در این فیلم با آرایش های متفاوت هنگام بازی در دو نقش قوی سفید و سیاه و زحمت زیادی که وی طی مدت چندین ماه جهت تمرینات طاقت فرسای باله انجام داده ، کاملا به بازی وی کمک کرده و هنر بازیگری وی به خوبی تماشاگر را با مسیر فیلم همراه می کند .

آرونوفسکی همه مولفه های یک فیلم خوب را در اختیار دارد ، یک داستان فوق العاده - بازیگران عالی و کلیه امکانات تکنولوژیکی روز سینما . خوب فقط باید کمی آرونوفسکی باشد تا فیلم فوق العاده بسازد .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 11:9  توسط خسته  | 

فکر کنم چهار سال پیش بود که اولین بار عالیه پیشنهاد کرد با هم سریال فرندز رو ببینیم . من اون موقع عقیده داشتم که سریال دیدن یعنی وقت تلف کردن و از این حرفا . بعد هم که بیماری لاست و فرار از زندان و حتی اسپارتاکوس واگیر دار شد دیگه کاملا به این نتیجه رسیدم که سریال دیدن کار مزخرفیه!

تا اینکه چند روز پیش و از طریق آپاچی دوباره دعوت شدیم به فرندز بینی و چون کار دیگه ای نداشتم قبول کردم . با خودم گفتم چند قسمت می بینم بعد یه جوری می پیچونم دیگه .

الان که دارم اینا رو می نویسم دی وی دی ۳۷ یعنی حدودا قسمت ۱۴۰ رو دیدیم و واقعا احساس میکنم که چقدر زمان واسه دیدن این شاهکار رو از دست دادم.

سریال فرندز از چند جنبه عالیه : اولا طنز بسیار خوبی داره

دوما زبان عامیانه آمریکایی رو استفاده می کنه که میتونه به کسایی که دارن زبان یاد میگیرن کمک کنه

سوما شکلی از زندگی و دوستی رو نشون میده که دوست داشتنیه .

مشکلی که تو اکثر سریالهای ایرانی پیش میاد نبود فیلمنامه قوی و شخصیت پردازیه . ولی تو این سریال با اینکه ساختش ده سال طول کشیده ولی شخصیتها کاملا دست نخورده باقی موندن ( حداقل تا اینجایی که من دیدم ) پرداخت شخصیتهاش عالیه و کاملا به بیننده اجازه میده اونا رو مثل دوستای خودش بشناسه و مطمئن باشه اونا تو قسمت بعدی عوض نمیشن . فکر می کنم اگه هر کسی روزی نیم ساعت وقت اضافه داره میتونه اینو ببینه حداقل از تلویزیون مزخرف خودمون که خیلی بهتره !

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 13:1  توسط خسته  | 

دیشب دو تا موتوری حرومزاده موبایلمو دزدیدن ! به همین راحتی تو مرکز پایتخت ایران !

همیشه وقتی صدای موتور از پشت سرم میاد حس بدی دارم ولی دیشب نمی دونم چرا این حس بد سراغم نیومد که دست و پامو جمع کنم . اون هم خیلی راحت با یه دست موبایلو گرفت با یه دست هلم داد وسط پیاده رو ! دزدی کلا چیز مزخرفیه ! یعنی اگه اون اون دزد بفهمه چه بلایی سر مالباخته اومده و اگه مالباخته دستش به دزد برسه چه بلایی سرش میاره دیگه دزدی نمی کنه ! البته امیدوارم که نکنه ...

البته این مسئله ابعاد مختلفی دیگه ای هم داره که الان عرض می کنم :

بعد اول : گوشی موبایل من یه گوشی داغون و قدیمیه یادگار دوره دانشگاه ! یه موبایل که فکر کنم الان صفرش حدود پنجاه تومنه ! هیچ امکاناتی هم نداره حتی چراغ قوه هم نداره . سیم کارتم هم تازه عوض کردم یه ایرانسل اعتباریه که حدود دو تومن توش اعتبار داشت . در کل اینو بگم که اگه همون طرف الان بیاد همون گوشیو سیم کارتو بهم بفروشه مطمئنا پنج تومن بیشتر بهش نمیدم ! الان که فکر می کنم اگه خود اقا دزده میومد می گفت یه چیزی به انتخاب خودت بهم بده مطمئن بعد از جورابام گزینه بعدی همونی بود که خودش برد .

این بود که وقتی پخش زمین شدم هیچ سعی نکردم بدوم دنبالشون یا داد و بیداد کنم . چون خیابون خیلی خلوت بود و ممکن بود بیان مثلا کیفمو بگیرن که حداقل دویست تومن می ارزید یا یه چاقو بزارن وسط شکمم بشم اختتامیه فیلمفارسی !

بعد دوم : بعد از رسیدن به خونه و کلی بد و بیراه گفتن به دزدا و آرزو جهت وجود داشتن جهنم ، حداقل یه جایی مثل دوزخ دانته ، و بعد هم کلی سر کوفت به خودم بابت دست و پا چلفتی بودن ، به این نتیجه رسیدم که چقدر به تکنولوژی وابسته هستم . همون موبایل زاغارت اسقاطی همه حافظه من بود .دیشب تنها شماره تلفنی که یادم اومد شماره خونه مامانم بود .

ولی مسئله اصلی یه چند ساعت بعد رخ داد و اون اینکه تازه به فکر افتادم که صبح چطوری بیدار شم ؟ در تمام این سالها حتی تو سربازی هم من با همین موبایل از خواب بیدار شدم . این شد که نصف شبی راه افتادم تمام خونمو گشتم دنبال یه ساعتی چیزی . که البته موفقیت آمیز نبود . فقط دو تا از موبایلهای قدیمی مرضیه رو پیدا کردم و بعد از کلی مهندس بازی که روشنشون کردم با این درخواست مواجه شدم که : " اینسرت سیم کارت " گفتم بابا یوزر فرندلی اگه سیم کارت داشتم که دنبال تو نمی گشتم . به هر حال در نهایت حدود ساعت دو شب و با ذکاوت خاصی که در خودم سراغ دارم و بعد از یک ساعت ور رفتن با آپشنهای مختلف تلویزیون یه راهی پیدا کردم که صبح بیدار شم . و بالاخره شش و بیست دقیقه صبح با صدای انکرالاصوات افتخاری از خواب بیدار شدم .

بعد سوم : از لحاظ فیزیک نیوتونی این آخرین بعده ولی میشه از بعد چهارم زمان هم استفاده کرد که اون یه داستان دیگش ! به هر حال اون دو بعد قبلی که زیاد مهم نبودن ولی مسئله ای که واقعا مهم می تونه باشه اینه که با توجه به اینکه گوشیه قدیمی بود قفل و بست درست حسابی هم نداره و متاسفانه دزدای حروم زاده می تونن به شماره های من دسترسی داشته باشن ، از اونجایی که پلیس در زمینه دزدی موبایل کار خاصی انجام نمیده و من هم کاری از دستم بر نمیاد  امیدوارم دوستان عزیزی که احیانا مورد مزاحمت تلفنی واقع می شن منو ببخشن .

و بعد چهارم هم گفتم زمان هست هم مهمه چون الان پول ندارم گوشی بخرم و زمان زیادی باید بدون موبایل باشم . اگه دوستان عزیز خواستن با من ارتباط برقرار کنن با دود علامت بدن من در خدمتشون هستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 11:20  توسط خسته  | 

مدتهای مدیدی هست که سر نزدم به وبلاگم ! بعضی وقتا حس و حالشو نداشتم ، بعضی وقتا وقت نداشتم و بعضی وقتا اصلا یادم نبود وبلاگ هم دارم !

الانم شانسی اومدم ! و احتمالا تا مدتهای مدید دیگه هم باز نمی تونم بیام . چون بازم حس و حالشو ندارم ، وقت ندارم و اصلا یادم نیست که وبلاگ هم دارم !

اینجوریه دیگه ! زندگی رو میگم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 21:41  توسط خسته  | 

بعد از کلیه عواملی که حالمونو گرفته بود چشم امیدمون به جام جهانی بود که یه رنگی به زندگیمون بده ! روزهای اولش که با غرزدنهای پیاپی مرضیه خانوم همراه بود (  مثل اینکه تو به من توجه نمیکنی و تو هیچ وقت با من انقدری که از دیدن فوتبال خوشحالی خوشحال نیستی و ... ) ضد حال اساسی رو با حذف ایتالیای محبوبم دریافت کردم اونم با بدترین نتیجه تاریخ ( حداقل اون تاریخی که من یادم میاد ).

حالا من موندمو مرضیه که از دستم ناراحته . من موندمو جام جهانی بدون ایتالیا . و بدتر از همه اینکه دور و برم پره از طرفدارای آرژانتین و اسپانیا و آلمان و بدتر از همه برزیل کثافت !

از صمیم قلب شکسته و غمگینم آرزو میکنم آلمان قهرمان شه تا روی همه عوامل استکبار و استعمار کم شه ! از کلیه دوستان از همین تریبون و طی مراسمی دعوت میکنم در صورت راهیابی آلمان به فینال قدم بر دیدگان این حقیر گذاشته و به صرف تنقلات و فحاشی به تیم برزیل مهمون خونه ما باشن !

با سپاس -- شخصی که نمیخواست تیمش حذف شود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 17:11  توسط خسته  | 

امروز بیستمین روزیه که اومدم تهران !

اینجا اصلا حال نمیده....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:57  توسط خسته  | 

واسه ازدواج فقط این کافی نیست که بدونی همسرت چه غذایی دوست داره یا چه رنگی یا چه لباسی و اینکه اینا به رنگ و غذا و لباس تو چقدر نزدیکه ! واسه ازدواج کردن یه سری مسائل دیگه هم مهمه ! مثلا اینکه دو نفری که قراره با هم ازدواج کنن طرفدار چه شخصیتهای کارتونی هستن ! من فکر میکنم این خیلی مهمه ، خیلی زیاد ! من خودم اینو دیر فهمیدم و الان که تحقیق میکنم به نتایج شگرفی میرسم !

شخصیتهای کارتونی مورد علاقه همسر من اینان  : بامزی - پرین - پلنگ صورتی - پت و مت و نیک و نیکو

همگی شخصیتهای مثبت و خوب و پاک و منزه مثل خود همسرم !

شخصیتهای مورد علاقه من : عموی بلفی - بابای هاکل بریفین - شیپورچی - دراگو و باباش

همه شخصیتهای منفی و بد و عرق خور و علاف البته نه مثل خودم !

و این یک چالش در زندگی محسوب میشه . اینکه تو طرفدار جبهه باطل باشی در برابر همسرت که طرفدار جبهه حقه !

بحث تز و آنتی تز و سنتز نیست این که یک بحث فلسفی نیست این زندگی منه و واقعیه ! و حالا منو فرض کنید که موهامو آب شونه کردم رو به یک طرف و دست به سینه نشستم تو خونه در فاصله دو متری از تلویزیون و دارم ذوق میکنم واسه خانم کوچولو که به سمت خونه پسر شجاع روان شده ! یا همسرمو فرض کنید که رفته چسبیده به شیشه تلویزیون و ولوم رو چسبونده به سقف و با موهای نامرتب ( البته موهای همسر منو فرض نکنین تو ذهنتون !!!! ) و لباس در هم برهم داره جیغ میکشه ( جیغ تشویقی البته ) واسه شیپورچی که چطوری حال پسر شجاع رو میگیره !

جور در نمیاد دیگه ! اصلا جور در نمیاد ! اون وقت اجر اون حرصی که من خوردم واسه سانسور شدن بابای هاکل بریفین چی میشه ؟ اشکی که همسرم واسه هاچ مادر مرده ریخته کجا میره ؟ جزای این همه ظلم رو کی میخواد بده ؟

نه جور در نمیاد ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 13:28  توسط خسته  | 

به آنان که با قلم /

توالی درد را /

به چشم جهانیان /

پدیدار می کنند /

ولنتاین خجسته باد /

ولنتاین خجسته باد....

-----------------

پی نوشت : به علت تقارن ایام الله دهه فجر و روز ولنتاین به سبکی انقلابی در حالی که با مشتهای گره کرده از تمامیت ارضی ایران اسلامی دفاع می کنیم پیشاپیش سالروز خجسته ولنتاین را نیز پاس می داریم .

ستاد ایام دوری....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 13:39  توسط خسته  | 

دوباره شروع شد ...

همیشه میگم کاش تموم شه ! کاش بی خیال شه ! حداقل کم شه ...

بعد یه مدت واقعا تموم میشه ! هیچ خبری نیست ... آروم راحت ساکت و حتی کسل کننده ... ولی بعد یهو دوباره میاد ! با تمام توانش هم میاد ...

دوباره یه هفته است که شبا نمیتونم بخوابم ... یه هفته است که با زمین و زمان قهرم .... یه هقته است که کم آوردم ... این دفعه بد جور کم آوردم ...

بقیه اینجور وقتا توسل میکنن دعا می کنن میرن حرم خیرات می کنن نماز طولانی میخونن ...

من دندونامو رو هم فشار میدم و تو دلم فحش میدم ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 13:23  توسط خسته  |